تیزه تیز

آبان ۸م, ۱۳۸۹ به قلم: غزاله

گاهی فکر می کنم دلگیری چیزی نیست جز همین حس….

من دلم نگرفته اما حسی ندارم….

شاکیم …

چون حرفام برنده تر از اینن که از زبونم رد شن و از لبام خارج شن…

می ترسم گریبان خودم و بگیره و زبونم و ببره….

واسه همینم شدن سوهان روح و افکارم و می برن و هر قسمتش از یه چیزی پر شده….

:-<

الان هم نمی دونم از کحا بگم……

مهر ۲۹م, ۱۳۸۹ به قلم: غزاله

گرفت………

دلم……….

تنگ شد ….

برای خودم ………

همین.

مهر ۲۴م, ۱۳۸۹ به قلم: غزاله

با همه من و ما ها

اما باز هم ترسیدم

من ام اامروز

تردید نبودن و از دست های خودم در چشم های تو دیدم

چه شیرین بود این تردید در تلخی نگاه خیس تو

چه سخت بود تحمل نگاه پر از حس تو در بارون فریاد بودنت

اما این بار من از اندوه نگاه تو چه خوب دلهره وجودم را دزدیم…….

مهر ۱۶م, ۱۳۸۹ به قلم: غزاله

سرد شدم…..

حس دارم اما به چی نمی دونم….

فقط من …

همین

شاید هم ترس اما می دونم فقط من ….

این تنهاست که فراری ندارم ازش

من خوبم…:|

مهر ۱۴م, ۱۳۸۹ به قلم: غزاله

این بار دادگاه تشکیل داد

برای دلم

اما همه ی دفاعش این بود:

اگر جرمم دروغ بود

از حقیقت بیداری وحشت داشتم…..

کابوس های شبانه ام را که راست گفتم….

این به جای آن….

باز هم می خواهی احساساتم را اعدام کنی؟!!!

مهر ۱۲م, ۱۳۸۹ به قلم: غزاله

دوباره زنده شد……….

مهر ۸م, ۱۳۸۹ به قلم: غزاله

گاهی فکر می کنم چی می شد که من هم شب ها فقط با لالایی ها می خوابیدم…….

دلم یه لالایی می خواد و یه قصه…

که با همه وجودم بیدار بمونم که حتی قصه های تکراری گوش کنم…..

آخه می دونی چیه مامان هنوز هم شبا بیدار می شه و میاد تو اتاقم و از اینکه خوابم یا بیدار آرومم یا نه مطمئن می شه………

کاش الان هم مامان بیدار بود و می گفتم بهش که چقدر می خوام سرم و بزارم رو پاش و با موهام بازی کنه تا خوابم ببرا بعد هم وقتی خوابم برد گونمو ببوسه و من راحت بخوابم …….

مهر ۳م, ۱۳۸۹ به قلم: غزاله

داره می شه ۲ روز….

واسه همه اون لحظه ها….

اما من چی ….

آروم آروم

یادم رفت بگم ….

اما می دونم سلامت که نیست……

۲ مهر گذشت و من هنوز زنده ام…..

مهر ۳م, ۱۳۸۹ به قلم: غزاله

به سلامتی همه کسایی که واسم دنیا دنیا ارزش دارن و دوسشون دارم و همهیشه حتی واسه یه بار بدترین لحظه های منو ازم گرفتن…..

امروز واسه همشون میزنم….

واسه همه اونایی که هیچ وقت نمی دونن چقدر وجودشون واسم عزیز و یادشون آرامش بخشه………

شهریور ۲۷م, ۱۳۸۹ به قلم: غزاله

در نهایت روزهای با هم بودن و فراموشی فراق نبودن هایش

در اعتماد به بهترین ها

همه ی کسانی دم از مردونگی و رفاقت می زدند شدن ÷تکی بر سر من

با نگفتن گفتنی ها

با ادعای دوستی

بین من و شما هیچ فرقی نیست درسته جز یک حرف

شما ادعای مردانگی دارید و رفاقت

و من بر ادعای شما تکیه کردم که ناگاه همه ی شماها

همه ی مرد بودنتان را زیر سوال بردید

مگر جز معرفت چه بود حرفام ؟!!!
دم از این می زنند که پسر معرفت دارد

اما جز اینکه تو این جمع مردانه جز من و دختر ها از مرد بودن و رفاقت کم نگذاشتیم؟!!!

حرف های خاله زنکتان را با دوستیتان ببرید

نمی دونم چرا اما اخیرا هر چه فکر می کنم چه اینجا و چه بیرون از این دنیای مجازی از معرفت دوستان هیچ نمی دانم هیچ نمی فهمم جز نبودنشان وقتی که به معرفت نیاز دارم و جز دوست نبودنشان….

می خواهم دوست باشم اما دوست زنانه نه مردانه که از هرچه دوستی و ادعای مردانگیست بیزار شدم.

خلوت احساسات

شهریور ۲۲م, ۱۳۸۹ به قلم: غزاله

دل دتنگ دلتنگی ها شدم دل تنگ خود بودن ها

در نبود عاطفه ها

در نبود رویا ها

و نبودن لذت ها

من مانده ام با خود

با صدا ها با رویش افکارم

در جایگزین لذت تنهایی ها

من چنین آماده تنهایی شده ام که تنها پاسخ من به رویا ها نه است همین …

همین نه ها نه بودن ها

شاید هم دز شادی نبودن ها

من بزرگ شده این خلوت احساساتم

و ذهن من

در این خلوت احساسات به بلوغ رسید

بهترین تلخ مزه ی دنیا

شهریور ۱۶م, ۱۳۸۹ به قلم: غزاله

نمی دونم چرا چند روزه همش دلم هوای مزه های جور وا جور قدیمی و می کنه …..

الان هم یه شکلات داغ می خوام که نوک زبونم که به لیوانش که رسید بسوزه….

از تو وجودم گرم شم و بعد بخاطر گرماش شالم و باز کنم و یکم سرد شم

همین طوری که میره پایین با همه وجودم گرماشو حس کنم و یه تلخی خاص و تو وجودم احساس کنم ….

وای که من عاشق این تلخی ام

اگه همه تلخی ها همین اندازه لذت بخش بود دنیا می شد بهشت…..

آقا یه شکلات تلخ هم لطفا اضافه کنید….

ملس ملس مثل آب انار ملس

شهریور ۱۵م, ۱۳۸۹ به قلم: غزاله

یه وبگردی کوتاه

مثه قدیما

یه حس سرد و گرم

نه ترش نه شیرین

مثل یک آب انار ملس

اومـــــــــــــــــــــــــــــــــ همون قدر چسبید و تو تمام تنم خون و به جریان انداخت……

یه وبگردی ملس

شهریور ۱۲م, ۱۳۸۹ به قلم: غزاله

از اون روزاست که خاطرات یک سال و مرور کردم…..

شایدم زندگی..

بچگی ، سختیها ، خنده ها، و همه قهقهه ها

الان هم با یه لبخند کوچیک فقط….

فقط یه مهر و امضا لازم داشت.

                                                                                                  امضا: غزاله

من و خونه های دوست داشتنی

شهریور ۸م, ۱۳۸۹ به قلم: غزاله

تا حالا شده به این فکر کنی که چرا میای و میری؟!!

الان داشتم فکر می کردم می دونی چی می خوام؟!!!
دلم دست نوشته های شهرزاد و می خواد که نا خودآگاه لبخند میاره رو لبام….

دلم حرفای مهکامه می خواد که می دونم سعی می کنه آرومم کنه و من همیشه با حرفای نا مربوطم گیج و ناراحتش می کنم….

دلم وسوسه بین شنیدن آهنگ فرهاد و آهنگ لالایی شبانم تو خونه های پرسه گرد و نیم سایه می خواد….

دلم حرفای کوتاه و بلند هومنگ و می خواد….

شاید همون قدر که جای آهنگ قرهاد گاهی دلتنگی برام ایجاد می کنه خوندن یه نظر جدید از طرف همشون واسم زیادی تنگ شده….

شاید هم همش واسه ی دلتنگی حرفای سنگین که نتونم بفهمم یعنی چی و کل شب بیدار بمونم واسش……

می خوام یه شب بیدار بمونم ……

واسه حرفای سنگین…..

« Previous Entries