مهر ۲۹م, ۱۳۸۹ به قلم: غزاله
گرفت………
دلم……….
تنگ شد ….
برای خودم ………
همین.
- ۳ Comments »
- نوشته شده در: دستهبندی نشده
مهر ۲۹م, ۱۳۸۹ به قلم: غزاله
گرفت………
دلم……….
تنگ شد ….
برای خودم ………
همین.
مهر ۲۴م, ۱۳۸۹ به قلم: غزاله
با همه من و ما ها
اما باز هم ترسیدم
من ام اامروز
تردید نبودن و از دست های خودم در چشم های تو دیدم
چه شیرین بود این تردید در تلخی نگاه خیس تو
چه سخت بود تحمل نگاه پر از حس تو در بارون فریاد بودنت
اما این بار من از اندوه نگاه تو چه خوب دلهره وجودم را دزدیم…….
مهر ۱۶م, ۱۳۸۹ به قلم: غزاله
سرد شدم…..
حس دارم اما به چی نمی دونم….
فقط من …
همین
شاید هم ترس اما می دونم فقط من ….
این تنهاست که فراری ندارم ازش
مهر ۱۴م, ۱۳۸۹ به قلم: غزاله
این بار دادگاه تشکیل داد
برای دلم
اما همه ی دفاعش این بود:
اگر جرمم دروغ بود
از حقیقت بیداری وحشت داشتم…..
کابوس های شبانه ام را که راست گفتم….
این به جای آن….
باز هم می خواهی احساساتم را اعدام کنی؟!!!
مهر ۸م, ۱۳۸۹ به قلم: غزاله
گاهی فکر می کنم چی می شد که من هم شب ها فقط با لالایی ها می خوابیدم…….
دلم یه لالایی می خواد و یه قصه…
که با همه وجودم بیدار بمونم که حتی قصه های تکراری گوش کنم…..
آخه می دونی چیه مامان هنوز هم شبا بیدار می شه و میاد تو اتاقم و از اینکه خوابم یا بیدار آرومم یا نه مطمئن می شه………
کاش الان هم مامان بیدار بود و می گفتم بهش که چقدر می خوام سرم و بزارم رو پاش و با موهام بازی کنه تا خوابم ببرا بعد هم وقتی خوابم برد گونمو ببوسه و من راحت بخوابم …….
مهر ۳م, ۱۳۸۹ به قلم: غزاله
داره می شه ۲ روز….
واسه همه اون لحظه ها….
اما من چی ….
آروم آروم
یادم رفت بگم ….
اما می دونم سلامت که نیست……
۲ مهر گذشت و من هنوز زنده ام…..
مهر ۳م, ۱۳۸۹ به قلم: غزاله
به سلامتی همه کسایی که واسم دنیا دنیا ارزش دارن و دوسشون دارم و همهیشه حتی واسه یه بار بدترین لحظه های منو ازم گرفتن…..
امروز واسه همشون میزنم….
واسه همه اونایی که هیچ وقت نمی دونن چقدر وجودشون واسم عزیز و یادشون آرامش بخشه………