تیزه تیز

آبان ۸م, ۱۳۸۹ به قلم: غزاله

گاهی فکر می کنم دلگیری چیزی نیست جز همین حس….

من دلم نگرفته اما حسی ندارم….

شاکیم …

چون حرفام برنده تر از اینن که از زبونم رد شن و از لبام خارج شن…

می ترسم گریبان خودم و بگیره و زبونم و ببره….

واسه همینم شدن سوهان روح و افکارم و می برن و هر قسمتش از یه چیزی پر شده….

:-<

الان هم نمی دونم از کحا بگم……