تیزه تیز
آبان ۸م, ۱۳۸۹ به قلم: غزاله
گاهی فکر می کنم دلگیری چیزی نیست جز همین حس….
من دلم نگرفته اما حسی ندارم….
شاکیم …
چون حرفام برنده تر از اینن که از زبونم رد شن و از لبام خارج شن…
می ترسم گریبان خودم و بگیره و زبونم و ببره….
واسه همینم شدن سوهان روح و افکارم و می برن و هر قسمتش از یه چیزی پر شده….
:-<
الان هم نمی دونم از کحا بگم……
- ۱۲ Comments »
- نوشته شده در: دستهبندی نشده